| رولت های بهاری |
|
| بهار سبز مبارک |
| سوپ موز با پودر کاری |
چند وقت پیش منزل یکی از دوستانمون دعوت بودیم این روزها هم هوا خوب خیلی سرد است بنا بر این بعنوان پیش غذا برای ما سوپ موز با کاری درست کرده بود برای اولین بار بود که این سوپ رو میخوردم و از انجایی که خیلی علاقمند هستم که مزه های جدید رو کشف کنم و بچشم این سوپ رو دوست میداشتم و بعد سعی کر[...] |
| صدف |
شرمنده از اینکه این روزها خیلی کم کار شده ام علتش بماند یک روز توضیح خواهم داد این غذای اصلی سابین عزیز بود که اینجا به ان کوکی سن ژک گفته میشه البته کوکی ها همان محتویالت درون صدفهای بزرگ شکل زیر میباشه بسیار لذیذ و خوشمزه میباشند و انواع و اقسام غذاها رو میتوان با آن درست کرد <[...] |
| دو پیش غذا مخصوص نوئل |
Merci Sabine در ایام تعطیلات نوئل ما مهمانهای عزیزی داشتیم که از جنوب فرانسه به اینجا آمده بودند یکشب سابین ما رو مهمان خودش کرد و غذاهایی که درست کرد البته به استثناء دسر همه رو میگذارم اینجا چون منم کنار دستش بودم ولی حق نداشتم در درست کردن غذا کمکش کنم از من خواست که اگر برام جالب بود او[...] |
| سیب در فر |
دسر ظاهر این دسر شاید برای شما زیبا نباشه ولی مزه و طعم آن فوق العاده است این دسر اینجا خیلی معروف است و درست کردن آن بسیار ساده است برای درست کردن این دسر از سیبی استفاده کنید که مخصوص پختن و فر باشه سیبی که پوست کدری داره اینجا اسمش هست بوسکوپ این پائین عکسش رو میگذارم |
| نوئل مبارک |
| راگو با شیکون یا اندیو |
این غذا رو چند روز پیش درست کردم و نتیجه رضایت بخش بود البته باید ابتدا عذر خواهی کنم به خاطر عکس چون میدونم خیلی با کیفیت نیست عکسهای دیگه به خاطر وجود بخار غذا جالب نشدند و بعد چون خیلی سرم شلوغ بود موقع سرو غذا اصلا موفق نشدم عکس بگیرم بنا بر این با همین یک عکس این دستور رو اینجا مینو[...] |
| خوراک مرغ و زیتون |
مواد لازم مرغ کامل 1 عدد هویج متوسط 4 عدد زیتون سیاه و سبز 200 گرم کدو متوسط 1 عدد پیاز متوسط 1 عدد برگ بو 2 عدد نمک و فلفل و پودر کاری به مقدار لازم در صورت علاقه 2 لیوان شراب سفید یا صورتی رزماری <span style="[...]</br></br></br></br></br></br></br></br></br></br></br></div></br></br></br></br></div></div></div> |
| مرغ پرتغالی |
مدتها بود که میخواستم مرغ با پرتغال درست کنم ولی فرصت نمیشد تا اینکه چند شب پیش تصمیم گرفتم که این ایده رو عملی کنم نتیجه اینی شد که میبینید و میخوانید متاسفانه بلژیکی ها مرغ رو زیاد دوست ندارند و تحویل نمیگیرند و برای همین هست که خیلی گوشت میخورند چرا مرغ رو مثل گوشت تحویل نمی گیرند ؟؟؟[...] |
| میخ ملانصرالدین در وبلاگستان فارسی! |
مشهور است که به ملانصرالدین گفتند مرکز زمین کجاست؟ ملانصرالدين میخی در زمين فرو كرد و گفت اينجا مركز زمين است. اعتراض كردند كه اين چه حرفی ست؟ گفت اگر شک دارید، گز کنید! حالا حکایت ماست. در سالگرد وبلاگستان این موضوع طرح شد که آیا وبلاگستان دچار رکود و حتا بالاتر از آن سقوط شده؟ جواب نه بود، ولی افتادیم به شک و برای اثبات موضوع به خودمان، راه افتادیم به گز کردن تا برسیم به میخ! کامنتها |
| شما یادتون نمیاد ... ولی من یادمه ... |
|
این نوشته ها مربوط به یک گروه در فیسبوکه به اسم "شما یادتون نمیاد". بیشتر اعضای گروه متولد دهه پنجاه و شصتتند ، مثل خودم ، و یک عالمه خاطرات مشترک دارند که اونجا با هم به اشتراک می گذارند، اینها تعداد کمی از هزاران خاطره ای هست که افراد مختلف اونجا نوشتند. ممکنه بعضیهاش رو بزرگترها هم به یاد بیارن. امیدوارم خوشتون بیاد و شما هم یادتون بیاد !!! ؛ شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه می کردیم بلند می شدیم می رفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو می ذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه می رفت، یه دفعه پرده کنار می رفت و می نوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم ...
شما یادتون نمیاد، عیدا می رفتیم خرید عید، می گفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی می کردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد
شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار می کردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی می بردنمون پارک، می رفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه می کردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون می شد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق می نوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه می داشتیم، بعد عرق می کرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه می شد و جاش می موند، دیگه هر کار می کردیم نمی رفت، آخر سر مجبور می شدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا می خواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، می دیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ مي زديم مي شد انيميشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز می کردیم و می بردیم سر کلاس پز می دادیم
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست می کردیم می بردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا می کردیم تا خود مدرسه شوتش می کردیم
شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل D:
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که می رسیدیم دستمون رو دراز می کردیم که مثلا می خوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز می کرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس می کشیدیم و می گفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون می دادیم) و بعد کرکر می خندیدیم که کنفش کردیم
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم می گفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال می داد
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست می کردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت می کردیم تا حباب درست بشه
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا می شدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش می کرد و ما همزمان باهاش صبحانه می خوردیم
شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست می کردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد می کردیم و روش آب می ریختیم، اییییی الان فکرشو می کنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی می ومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش می دادیم و بعضی ها رو اشتباهی می شنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ می کردیم
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که می خواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری می کنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم می نشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن در می آورد
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا می رفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی می کردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو می کندیم می چسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار می کردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتها برانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده می داد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم می شد و وقت اضافه می آوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو می کردیم که یکی از کلاس می رفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب می کردند، اونکه وارد می شد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر می شد، محکمتر رو میز می کوبیدیم
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی می پرسیدن و می موندیم توش، می گفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع می شد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون ... که وحشتی توی دلمون می انداخت که این بچه ها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشی های فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند. تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی می لرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون می داد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف می پرید و می گفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش می زنم، اونجا رو آتیششش می زنم، همه جا رو آتیششش می زنم
شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس می ومد سر صف مثلا می خواست با صوت بخونه می گفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم
شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا می پوشیدن
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم می شد، خدا خدا می کردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود می شکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...
شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خال های سرخ و زرده، با بالهای قشنگش می ره و برمی گرده، می ره و برمی گرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود مي بنده... روي گلها مي شينه... شعر مي خونه، مي خنده
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو می کشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا می داد
شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون می ذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی می خواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی
شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو می سازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی می گفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار می گم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه
شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن می کرد از همه طرف صدا بلند می شد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!
و خلاصه، شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد!! ولی عمو جنتی یادش می اد که حضرت نوح کشتی رو چطوری ساخت ... !!! منبع:ایمیل یک دوست |
| درخت تو گر بار دانش بگیرد . . . |
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را ناصر خسرو دو دانش آموز دختر در حیاط مدرسه یکی از روستاهای کردستان مشغول درس خواندن هستند. اردیبهشت 89 |
| بخیه به ابدوغ |
میهمان داشتم دوستی نه زیاد قدیمی در مورد زندگی در این جا صحبت میکردیم هوای شرجی بد خانه نشینی ووقت اضافی که ادم ها می اورند واز فرط بیکاری سرک میکشند توی زندگی کسی مثل من که از جای دیگری امده ورفت وامدی ندارد ازم پرسید از زندگی اینجا راضی هستی ؟ گفتم: خودت میدونی که نه! تبعیدی امدم پرسید وقت اضافه ات راچکار میکنی؟ مثل اینکه فقط امده بود فضولی .منکه پر روتر از اوبودم گفتم بخیه به ابدوغ میزنم.متوجه نشد جواب سر بالا بوده حتما سریال های ماه رمضان را میبینی .ای یه وقت ها که دوغ نداشته باشم بخیه بزنم یادم افتاد چند سال پیش حاج یونس مومن شد عاشق یک دختر خانم جوان یعنی مانعی نداشت .. بعد تسبیح حاجی یونس بازار پیدا کرد امسال حاج فتاح اول زن داشته سرش کلاه گذاشته زن دوم گرفته حالا اخر کار با این فرشته زمخت بد ترکیب که ادم یاد ملک الموت می اندازد تا فرشته ملکوت قلبش را می خواهد بدهد به زن اولش که سرش کلاه گذاشته عدالت اجرا میشود تو فیلم داماد بدجنس است انجا هم سر ارث میراث دعواست جراحت داماد بد جنس نبود پدرش بد جنس بود هوشی را موشی کرد واز زندان در امد زنش شانه اش را داد هوشی موهایش را شانه کند عشق شانه ای یا بزبان عامیانه عشق فاصله دار بابای هوشی حالا خوب شده زولبیا بامیه نذری میده مامان لطیفه رفت گم شد اگه میگفت من همباهاش میرفتم بزرگ کوچیک شد دیگه بزرگ نیست اسماعیل اسمال اقا سبیل سیاه بر وزن اهنگ سوسن خانم بخونید میخواسته زن دوم بگیره که خدا سزایش را دادلمس اش کرد در مسیر زاینده رود هم چه قصاصی بود حاجی زن استون مادر قاتل فوتبالیست ها هم ادم بدای فیلم بودن تاجر اصفونی هم بدجنس پول پرست بود قاضی ها معرفت داشتند وکیل ها هم خوب بودن مادر قاتل شوهر دادند به پدر مقتول هی نینا کجایی بخودم امدم که مدتی فنجان قهوه بین دست ودهان سر گردان مانده ودوست عزیز من همچنان دارد غیبت میکند ومن در خیالم دنبال نکنه مفید وپند اموز سریال ها میگردم. کجای این سریال ها باعث تحول میشود هیچی: فکر میکردم چرا پسر ندارم ادم بکشد وفصاص اش بشود شرط اش برای ازادی همسری من باشد اینجا هم شانس نیاوردم نینا بخیه ای |
| شروع دهمین سال |
شروع دهمین سال ... دوستان بسیاری مطالب خیلی خوبی به مناسبت روز تولد وبلاگستان فارسی نوشتهاند که خیلیهاشون اینجاست. ایشالا که سال پر رونقتری هم برای این وبلاگ و هم برای تمام وبلاگستان خوبمون باشه. |
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |